آدم نـه بـه گنــدم جــــنان راغــــب بود

ميل دگرش بر دل و جـــان غالـــب بود

مي‌خواست كه از بهشـت آيد بـه نجف

مــــقصـود عـــــلي بن ابي‌طالــب بود (صلوة‌الله عليهما)


مي‌خواستم تا از ايامي بنويسم كه مدتي را در جوار مولايم اميرالمؤمنين حضرت اعلي علي مرتضي عليه آلاف التحية‌ و الثناء بيتوته داشتم، ايامي كه فيه لذة للشاربين بود، ايامي كه همه نور بود و نور بود و نور....

اما نه قلم توانست بنويسد از خسران غيبت جان و نه زبان را توان گفتن بود از دوري جانان، اندكي رمق اين بيهوده عصيان‌گر را مانده بود تا بر درگاهش علي علي بگويد و دل در ضريح مطهرش به گرو بگذارد....

هرچه كردم نتوانستم نه بگويم و نه بنويسم و قلمم بر كاغذ، فقط سكون را تجربه كرد و بس!

...

و حال شرح شرحه‌هاي جگر سوخته‌ام را شرحي جز اين نيست؛

اين رنج و محنتي كه مي‌كشم از تنگي قفس / كفران نعمتي است كه در باغ كرده‌ام!

فتبصّر!!