تكرار فصل بهشت
هواي دلم بسيار ابري است....
چشمهايم هواي باريدن دارند و كوير گونههايم در انتظار بارش باران اشك در حسرتاند...
عجيب ماهي است اين ذيالحجة! ابتدايش با پيوندي آسماني آغاز ميشود و انتهايش را حرمي است كه شاعر ميگويد:
چل روز دگر بيش نمانده است بگوييم
سقاي حرم مير و علمدار نيامد....
پيامهاي خداحافظي دوستان يك به يك رسيد و من اين بار هم چون ساليان پيش، جامانده از قافله عشاق، فقط تنهايي اسارت در سلول تنگ و تاريك نفس را تجربه كردم، نه دلم در حرم بود و نه خود محرم حريم شدم! سوختم در حسرت ديدار خانهاي كه ميدانم و يقين دارم كه صاحبخانهاش به آن نظر دارد و ميهمانان آن خانه را ميزبان فقط اوست.
التيام زخمههاي اين غم فقط با ياد گذشته دلم را تسلي داد...
و به ياد گذشتههايي كه با سرودن، دوست داشتم فاصلهها را كمتر كنم، بغض فرو خوردهام را به بهارانه آسمان فروردين دلها پيوند زدم و رگبار اشك پهنه اين طش را سيراب كرد...
هرچند كه اين شعر را براي دومين بار در صفحات مجازي به نمايش ميگذارم، اما ياد خوش آن روزها از درد امروزم ميكاهد....
گله از مردمان روزگار و مسلمانيهايمان، گله از نامردمي روزگار و نامرديهاي وهابيون خونخوار، گله از هزاران بدي ما كه ابرهاي آسمان غيبت را بيش از پيش تيره و تار كرده را ميگذارم براي فرصتي ديگر....
يا علي

فصل بهشت
فصل بهشت و سيب و غزلهاي روشن است
فصل دوباره زاده شدن، مرگِ مردن است
گاه خلوص و خلوت و انس است با خدا
يا هر چه غير حضرت او را نديدن است
شمع و شب است و شاپرک و شور و هلهله
يعني کبوتران هِلِه، هنگام رفتن است!
اينجاست فصل زاده شدن در دلِ خدا
اينجا تمامْ خواستههاشان مُبَرهن است
آن ميوههاي نوبري عاشقانه را
فصل تموز نيست ولي گاهِ چيدن است
ابليس را که ميشکند سنگ ريزهها
تکرار سرد واژه تکراري «من» است
هر کس خليلِ بتشکني زاده در دلش
کو را فقط هواي «من»اش سر بريدن است
از حِجر تا حَجَر قدمي کوته است و بس
ترک هواست ورنه چه راه رسيدن است!؟
سعي و صفاست بهره پروانههاي عشق
اينجا نه گاه هَروَله وقت دويدن است
اينجا حريم شخصي حق خانه علي است
عيسي برو که بهره تو را لب گزيدن است
اين بوي يوسفي که پر است از هواي ياس
يعني که مسجدي که به حجت مزين است
اين چشم زمزم است که ميگريد از فراق
يا چشم عالمي که پر از شوق ديدن است؟!
غار حرا حقيقت مظلوم عصر کو؟
حالا که وقت ساز حجازي شنيدن است؟!
...
دل بي حضور دوست در اينجا چه بي صفاست!
وقتي که جمعِ شمع و شب و تيغ و توسن است!