گودال سرخ

جرثومه ستم چه بگويم چه‌کار کرد؟!

بر اهل بیت ظلم و ستم بیشمار کرد

 

از سوی کین صدای رجزها خموش شد

تیزی دشنه‌اش به جگرها عیار کرد

 

بی بسمله دوان به سراغ ذبیح رفت

چشمان دیده بان حرم بی‌قرار کرد

 

یک پاش بر زمین و دگر پای خویش را

بر آسمان قلب دو عالم سوار کرد

 

بر روي سينه‌اي كه پيمبر به مهر داشت

نتوان سرود آنچه نشست و نثار کرد

 

چشمان عاشقانه مردانه زنی

می‌دید آنچه را که نشاید شمار کرد

 

...

 

طاقت نداشت ارض که آن فتنه بنگرد

زآن رو زمین به لرزه فتاد و غبار کرد...

 

محرم 1429

ثمره خمسه آل عبا علیهم السلام

سلام علی قلب زینب صبور و لسانها الشکور. سلام علی من ناصرت الحسین فی جهاده.

او شاگرد مكتب وحي بود، از اين‌رو «عالمة غير معلمة» لقب گرفت كه هيچ‌كس جز پدر نمي‌توانست گرماي عطش عشق او را به معارف الهي خنكي بخشد. و علي عليه‌السلام را دختري مي‌شايد در خور زين أب بودن و زينت پدر شدن! و كلمات و حروف و قاموس‌ها و ادبيات چيزي نداشتند تا او را بهتر از اين معنا كنند كه او الحق و النصاف زينتي است براي يگانه رادمردي كه دروازه علوم نبوي و وصي و جانشين و برادر رسول خدا صلوة الله عليه و آله است.

از كودكي و در پيشگاه كسي كه كاتب و معلم و مفسر و عالم به علوم قرآن است، آموخته بود كه«لا تُبْطِلوا صَدَقاتِكم بِالمَنِّ و الْأذي»! و اين شد كه در آن گرماگرم كارزار روز حادثه، برادرش، وجودش، همه چيزش و تنها يادگار خمسه آل عبا را به سان صدقه‌اي بداند كه براي احياي اسلام، آخرين دين آسماني، و آنچه كه از جد بزرگوارش صلوة الله عليه و آله و سلم براي مسلمين به ميراث مانده‌است، در ساليان دراز غربت اهل‌بيت عليهم‌السلام، و براي دوران انتظار رخدادي عظيم و جهاني، از پيش مي‌‌فرستد! و اين‌گونه شد كه خون حسين عليه‌السلام صدقه جاريه‌اي شد براي احياي دين خدا و نشو و نمو سنت  پاك رسول الله، صل الله عليه و آله و سلم، به عنوان آخرين تحفه الهي بر مردمان كژفهم و كوتاه‌انديش...

و همين عاملي شد تا در حضور خصم دون فقط يك جمله بگويد: «... ما رأيتُ الّا جَميلاً»! كه اين را در مكتب پدر و دامان پرمهر مادر فرا گرفته‌بود.

... و او درك كرده بود مفهوم« لَنْ تَنالوا البِرَّ حتّي تُنفِقوا مِمّا تُحِبّون» را! و از اين‌رو بهترين چيزي را كه براي هديه كردن در پيشگاه الهي داشت، در طبق اخلاص قرار داد. يا اگر بهتر بگويم چيزي بهتر از حسيــــن عليه‌السلام، براي هديه كردن در پيشگاه خداوند نديد!

و فقط عرضه داشت: «... فَتَــقبَّلْ مِنّا هذا القـــليل»!

عقل از اين همه كرنش و تواضع در مقابل حي لايزال به حيرت است، زبان از وصف اين همه صبر قاصر است و اوج عظمت، وقار و بزرگ منشي را نمي‌توان به گفتار سنجيد؛ حقا كه زينت علي بودن صفاتي علي‌گونه مي‌خواهد و زينت او شدن نيز در هاله‌اي از جمع الاضداد بودن معنا پيدا مي‌كند؛ كه علي عليه‌السلام خود جمعي از اضداد بود.

           من چه گويم كه تو را نازكي طبع لطيف        تا به حدي است كه آهسته دعا نتوان كرد

... و من در اين ميانه حيران و سرگردان، و در خلسه فكر، و قاصر از گويش، و در اوج فقر معرفت، و در هنگامه‌اي كه ميزان ناداني خود را در وادي معرفت آل الله صلوة الله عليهم فهميده بودم، رقص قلمم بر اوراق دفتر اين‌گونه نگاشت كه:

... كه بوده است اين بانوي صابره

به اوج غم و غصه‌ها شاكره

زبان قاصر از شوكتش وصف راست

به پيش غمش وصف را عَصْف راست

خريده است همسنگ صبرش كمان

اگر مي‌شدي مي‌خريدي به جان

دلم گفت آن كُنْهِ معناي عشق

امير دل است و امير دمشق

امير غمِ «شين و قاف است و عين»

خداي صفا«زينب اخت الحسين» (صلوة الله عليهما)

...

و ديگر نه من را ياراي انديشه بود و نه قلم را توان نوشتن....! كه از بزرگ نوشتن را بي‌معرفتي سرمايه نيست، بزرگي مي‌خواهد و بزرگ منشي؛

            یک دهــان خواهم به پهنـای فلک             تا بگویم وصف آن رشـــک ملک

            ور دهــان یابم چنین و صد چنـین             تنــگ آیـد در فغــــــان این حنـین

            این قدر هم گــر نگویم ای ســـند             از ضـعـیفی شـیشه دل بشـکند

و رسم ادب چنين حكم مي‌كند كه:

             آب دریا را اگـــر نتـوان کشـید              هم به قـدر تشنگی باید چشـید  

التماس دعا 

این مطلب در سایت انجمن اسلامی دانشجویان ایرانی در آلمان