شیعه شدن سلطان محمد خدا بنده در نزد علامه حلي
غازان خان فرزند ارغون خان فرزند آباقا خان فرزند هلاكوخان فرزند تولى خان فرزند چنگيز خان معروف در سنه 702 هجرى در بغداد بود. اتفاقا يك روز جمعه در مسجد بغداد يك نفر سيد علوى با جماعت، نماز جمعه را با اهل سنت خواند و بعدا نماز ظهر خود را منفردا بجاى آورد. چون از اين عمل او، او را شيعه يافتند او را كشتند. نزديكان او شكايت نزد غازان خان بردند كه به چه علت و گناهى او را كشتهاند؟! غازان خان بسيار متاثر شد و اظهار ملالت نمود كه چرا به مجرد اعاده نمازى مردى از اولاد رسول خدا بايد كشته شود. و چون علمى به مذاهب اسلاميه نداشت در صدد تفحص مذاهب، و آراء و فتاواى اهل سنت برآمد.
در بين امراى او جماعتى بودند كه اظهار تشيع مىنمودند از جمله امير طرمطار فرزند مانجو بخشى بود و از طفوليت در خدمت سلطان بوده و بسيار نزد او موجه و آبرومند بود. امير طرمطار مذهب شيعه را پيوسته تقويت مىنمود و چون سلطان غازان خان را بر اهل سنت غضبناك ديد موقع را مغتنم شمرده و او را به مذهب شيعه ترغيب كرد. سلطان نيز ميل نمود و در تربيت سادات و آبادى مشاهد مشرفه ائمه عليهم السلام همت گماشت تا آنكه مرگ او را در ربود و برادرش سلطان محمد كه او را شاه خدابنده گويند و در سابق اسمش الجايتو بود به جايش به سلطنت نشست و به اغواء بسيارى از علماى حنفيه ميل به مذهب حنفىها پيدا كرد و آنها را بسيار توقير و تكريم مىنمود، و حنفىها بسيار تعصب و حميت نسبت به مذهبشان به خرج مىدادند و جانبدارى مىنمودند. وزير او خواجه رشيد الدين شافعى از اين معنى ملول بود و ليكن قدرت سخن گفتن حتى به كلمهاى را در مقابل حنفىها نداشت.
چون پادشاه وقتحنفى مذهب بود تا زمانى كه قاضى نظام الدين عبد الملك از مراغه به حضور سلطان آمد و در علم معقول و منقول ماهر بود، سلطان او را قاضى القضاة تمام كشورهاى خودنمود! او دَرِ مباحثه را با علماى حنفى مذهب در حضور سلطان باز نمود و در مجالس عديده با آنها بحث نمود و آنها را عاجز ساخت. سلطان محمد به مذهب شافعيه ميل پيدا كرد و او آن داستان و حكايت مشهور كشته شدن سيد علوى را به جرم اعاده نماز، در حضور سلطان بيان كرد. سلطان از يكى از علماى شافعى مذهب به نام قطب الدين شيرازى سئوال كرد كه اگر حنفى بخواهد شافعى شود چه كند؟ او در پاسخ گفت: اين كار بسيار سهل و آسان استبگويد: لا اله الا الله، محمد رسول الله.
و در سنه 709 پسر صدر جهان كه از علماى مشهور و حنفى مذهب بود از بخارا حضور شاه خدابنده رسيد. حنفىهاى بغداد همه به او از قاضى نظامالدين شكايت كردند و گفتند: ما را نزد شاه و امراء ذليل و زبون نموده است. پسر صدر جهان به آنها ملاطفت نمود و وعده كرد در روز جمعه كه به محضر سلطان مىرسد در حضور شاه از روى استهزاء و مسخره از قاضى نظامالدين از مسئله جواز ازدواج با دخترى كه از نطفه همان شخص به وجود آمده سئوال كند و آبروى او را ببرد. چون روز جمعه رسيد در حضور سلطان از اين مسئله از قاضى سئوال كرد. قاضى فوراً گفت: اين مسئله معارض است به مسئله جواز ازدواج با خواهر و مادر در مذهب ابو حنيفه. بحث اين دو نفر به طول انجاميد و به افتضاح كشيد و بالاخره پسر صدر حنفى مذهب خواست به كلى انكار كند و اين مسئله را از ابوحنيفه نداند. قاضى نظام فوراً يك بيت از منظومه ابو حنيفه خواند:
و ليس فى لواطه من حد و لا بوطى الاختبعد العقد
«اگر كسى لواط كند حد نمىخورد، و اگر كسى با خواهرش بعد از عقد مجامعت كند نيز حد بر او جارى نمىشود».
نظامالدين حنفىها را منكوب كرد و پسر صدر جهان و بقيه حنفىها ساكتشدند و سرها را به زير انداختند. سلطان محمد بسيار ملول و ناراحتشد، امراء سلطان نيز منضجر و ملول شدند و همه بر آنكه مذهب اسلام را اختيار كردهاند پشيمان شدند. شاه خدابنده با حالت غضب از جا برخاست و اميران او با يك ديگر مىگفتند: چه كارى ما كرديم، دين پدران و اجداد خود را ترك گفتيم و دين عرب را گرفتيم كه به اين مذاهب منشعب مىگردد و در آن ازدواج با دختر و خواهر و مادر را جايز مىشمرد، حتما بايد به دين گذشتگان خود برگرديم.
اين خبر در ميان تمام ايالات سلطان منتشر شد و مردم هر وقت عالمى يا طلبه مشغول به علمى را مىديدند مسخره مىكردند و از روى استهزاء از اين مسائل سئوال مىكردند. چون امير طرمطار سلطان را در امر خود متحير ديد گفت: سلطان غازان خان از همه مردم عقلش بيشتر و كياست و فراستش عجيبتر و كاملتر بود و چون بر قبائح اهل سنت واقف شد به مذهب شيعه گرائيد و چارهاى نيست كه سلطان نيز بايد شيعه شود. سلطان محمد گفت: مذهب شيعه چيست؟ امير طرمطار گفت: همين مذهبى كه مشهور به رفض است. ناگهان سلطان بر او يك فرياد زد و گفت: اى شقى تو مىخواهى مرا رافضى كنى؟ امير طرمطار محاسن مذهب شيعه را براى او شرح داد و دائما طهارت و پاكيزگى اين مذهب را در نظر او جلوه داد تا آنكه بالاخره بعد از سه ماه تشتت و اضطراب خاطرى كه سلطان محمد داشت به مذهب شيعه ميل پيدا كرد و سفرى به نجف اشرف نمود و وضع سادات و علماى شيعه را در آنجا ديد، اين نيز مزيد بر محبت او گرديد و از آن جا به وزيرش رشيدالدين نوشت كه علماى شيعه را به بغداد احضار كند. رشيد الدين بزرگترين عالم شيعى مذهب جمالالدين حسن بن يوسف بن على بن مطهر علامه حلى و فرزندش فخر المحققين را به بغداد احضار كرد.
علامه با خود سه عدد از تاليفات خود را كه كتاب «نهج الحق» و «كشف الصدق» و «منهاج الكرامة» بود آورد و هر سه را به سلطان هديه كرد و مورد الطاف و مراحم او واقع شد. سلطان دستور داد مجلسى عظيم براى بحث برپا كردند و از جميع علماء و فضلاء در آن گرد آوردند. و در آن مجلس امر نمود كه قاضىالقضاة نظام الدين عبدالملك كه افضل علماء آن عصر بود با آيتالله علامه مناظره و مباحثه كند. علامه در آن مجلس با براهين ساطعه و دلائل قاطعه خلافت بلافصل اميرالمؤمنين عليهالسلام را بعد از رسول خدا صلىالله عليه و آله و سلم اثبات كرد و خلافت خلفاى سهگانه را باطل كرد به طورى كه ابدا براى قاضى جاى انكار و محل ايراد نماند و قدرت بر دفاع نداشت، بلكه شروع كرد در مدح علامه سخن گفتن و ادله او را تحسين و تمجيد نمودن، و در پايان سخن گفت: و ليكن چون گذشتگان از ما راهى را طى كردهاند بر آيندگان نيز لازم است همان راه را طى نمايند براى آنكه لجامى در دهان عوام الناس باشد و در ميان آنها تفرقه پيدا نشود و كلمه اسلام متشتت نگردد و لغزشهاى صحابه پوشيده گردد و در ظاهر نيز از طعن به آنها خوددارى شود. سلطان محمد در برابر اين كلمات سست و آن ادله قوى علامه حلى بدون تامل وارد دين اماميه گشت و بسيارى از اميران او نيز شيعه شدند و از اعمال و بدعتهائى كه قبل از آن داشتند توبه نمودند و سلطان امر نمود به تمام كشورهاى اسلامى كه در تحت سيطره او بود خطبهها را بر فراز منبرها تغيير دهند و نام خلفاى سه گانه را از آن بردارند و نام مبارك امير المؤمنين عليه السلام و ائمه طاهرين عليهمالسلام را در خطبه بر فراز منبرها بخوانند، و در اذان حى على خير العمل را بگويند، و نقش سكهها را تغيير دهند و بر آنها اسامى مباركه را نقش كنند.
چون اين مجلس مناظره به پايان رسيد علامه خطبه بليغى به طور كافى و شافى ايراد كرد و حمد خدا را بر اين موهبت به جاى آورد و بر او ثنا فرستاد و بر محمد مصطفى و على مرتضى و اولاد معصومين آنها از آل پيغمبر صلوات فرستاد. سيد ركنالدين موصلى كه در آن مجلس حضور داشت و از اول مناظره علامه انتظار فرصت مىكشيد كه شايد در بحث علامه مختصر لغزشى كند و بر او ايراد گيرد و نتوانسته بود در اين وقت كه علامه صلوات بر محمد و آل محمد فرستاد گفت: دليل بر جواز صلوات بر غير پيغمبران چيست؟ علامه اين آيه را قرائت كرد: الذين اذا اصابتهم مصيبة قالوا انا لله و انا اليه راجعون اولئك عليهم صلوات من ربهم و رحمة و اولئك هم المهتدون[1].
«آن كسانى كه بر آنها مصيبتى وارد گردد بگويند ما ملك خدا هستيم و به سوى او بازگشت مىكنيم، بر آنها از طرف پروردگارشان صلوات و رحمت است و آنها راه يافتگانند».
سيد موصلى گفت: مصيبتهاى على و اولاد او چه بوده كه مستحق صلوات باشند؟ علامه بعض از مصائب آنها را يكايك شمرد و سپس گفت: كدام مصيبت بر آنها از اين بزرگتر است كه مثل توئى ادعا مىكنى از اولاد آنها هستم و در عين حال در راه مخالفين آنها قدم بر مىدارى و بعض از منافقين را بر آنها ترجيح مىدهى و چنين مىپندارى كه كمال در گروه كمى از جهال است. حاضرين مجلس از كلام علامه بسيار خشنود شدند و بر سيد خنديدند و بعضى از حاضرين مجلس بالبداهة اين شعر را انشاء كرد:
اذا العلوى تابع ناصبيا لمذهبه فما هو من ابيه
و كان الكلب خيرا منه طبعا لان الكلب طبع ابيه فيه
«اگر سيد علوى در مذهب خود تابع دشمن آل پيغمبر شود مسلما او فرزند پدرش نيست، و سگ طبعا از او بهتر است چون در سگ طبع پدرش موجود است» [2].
[1]. سوره بقره 2- آيه 156 و 157
[2]. اين حكايت را مرحوم نورى در خاتمه «مستدرك الوسائل» در فائده سوم ص 460 آورده و ما ملخص آن را ذكر كرديم و ظاهرا نورى (ره) از «مجمع التواريخ» حافظ ابرو آورده است چنانكه دكتر خانبابا بيانى از حافظ ابرو در «مجمع التواريخ» (نسخه آقاى ملك جلد سوم ورق 237) در تعليقه ص 101 تا ص 104 از ذيل «جامع التواريخ» رشيدى كه آن نيز تاليف حافظ ابرو است نقل كرده است.
و اما در خود ذيل «جامع التواريخ» از ص 100 تا ص 103 حافظ ابرو علت قبول كردن الجايتو مذهب شيعه را به نهايت اختصار آورده است، آنجا كه گويد: و در ايام اعتبار خواجه سعدالدين آوجى، سيد تاجالدين آوجى كه محتدش از آوه و مولود به كونه و در نشو و نما به مشهد اميرالمؤمنين على بن ابيطالب عليهالسلام، پيش سلطان اعتبار تمام يافت، و سلطان را بر مذهب شيعه تحريص مىنمود، سلطان به تقليد او مذهب شيعه قبول كرد، و به غايتى رسيد كه مدتى مديد نام شيخين و عثمان در خطبه ترك كردند، و بر نام على عليهالسلام از خلفا اختصار كرد.
و در تاريخ «حبيب السير» در جلد سوم ص 191 از طبع خيام سنه 1333 شمسى، غياث الدين بن همام الدين حسينى كه معروف به خواند امير است گويد:
سلطان محمد بن ارغون خان كه موسوم بود به الجايتو سلطان در سن بيست و سه سالگى بر تختسلطنت نشست و در تشييد قواعد اسلام و تمهيد مبانى ملت خيرالانام عليه الصلاةوالسلام ابواب سعى و اجتهاد گشاده، درهاى ظلم و بيدار بر بست، منصب وزارت را به دستور زمان برادر خود (غازان خان) بر خواجه رشيدالدين فضلالله و خواجه سعدالدين محمد مسلم داشت، و لوح ضمير منير را به نقوش اخلاص عترت حضرت رسالت عليهالسلام و التحية مزين ساخته، اسامى نامي ائمه معصومين را بر وجوه سكه نگاشت، و او اول پادشاهى است از چنگيز خانيان كه به سعادت متابعت مذهب عليه اماميه رسيد، و نام نامى ائمه اثنا عشر عليهمالسلام در خطبه و سكه مندرج گردانيد.
و در ص 197 گويد: شيخ جمال الدين مطهر حلى با سلطان محمد خدابنده معاصر بود، و آن پادشاه سعادت پناه به ارشاد آن جناب متابعت مذهب عليه اماميه نمود.
فضائل و كمالات و محاسن ذات و كرايم صفات شيخ جمال الدين مطهر بسيار است، و تصنيفات افادات آياتش در علوم دينيه و فنون نقليه بىشمار، و كتاب «نهج الحق» كه مشتمل است بر ادله صحت ملت ائمه اثنا عشر عليهمالسلام و التحية از آن جمله است، و «قواعد» و «شرح تجريد» نيز در سلك مؤلفات آن فاضل ماجد انتظام دارد، رحمة الله عليه رحمة واسعة انتهى.
و مرحوم محمد تقى مجلسى اول در كتاب «روضة المتقين» كه در شرح «من لا يحضره الفقيه» تاليف نموده است در جلد نهم از طبع بنياد فرهنگ اسلامى كوشانپور در كتاب طلاق در ضمن ادله بطلان سه طلاق در مجلس واحد از ص 30 تا ص 33، داستان بحث علامه حلى با علماى مذاهب اربعه تسنن و شيعه شدن سلطان محمد خدابنده را نقل مىكند و ما عين ترجمه عبارات او را در اينجا ذكر مىكنيم:
مسئله بطلان سه طلاق در مجلس واحد سبب ايمان سلطان محمد جايلتو - رحمه الله - (در اين كتاب اسم سلطان محمد را جايلتو ذكر كرده است) شد، و داستان اينكه: او بر زنش غضب كرد و به او گفت: انت طالق ثلاثا «تو سه بار رها هستى».
و سپس از اين عمل خود پشيمان شد و علما را گرد آورده و فرا خواند، همه علماء گفتند: هيچ چارهاى براى بازگشت تو به اين زن نيست مگر آنكه محلل بگيرى!
سلطان به آنها گفت: در مسائل فقهيه در هر موضوعى و حكمى در نزد شما اقوال و آراء مختلفى هست! آيا شما با يكديگر در اين مسئله اختلاف نداريد؟ گفتند: نه.
يكى از وزراى سلطان گفت: عالمى در شهر حله هست كه قائل به بطلان اين گونه طلاق است.
سلطان نامهاى براى آن عالم نوشت و او را احضار كرد.
و در اين حال كه به سوى آن عالم رفته بودند، علماء عامه به سلطان گفتند: اين مرد مذهبش باطل است چون رافضى است، و رافضيان عقل ندارند، و سزاوار نيست كه پادشاه در طلب شخص خفيف العقل بفرستد.
پادشاه گفت: چارهاى نيست از آنكه حضور پيدا كند.
چون علامه حلى از حله بيامد، پادشاه تمام علماء مذاهب اربعه را فرا خواند و در مجلسى گرد آورد.
علامه چون مىخواست وارد مجلس گردد، نعلين خود را به دست گرفته و داخل مجلس شد، و گفت: السلام عليكم، و در پهلوى سلطان نشست.
علماء تسنن گفتند: اى پادشاه! آيا ما به تو نگفتيم كه اينها ضعيف العقل هستند؟
سلطان گفت: از علت تمام اين كارهائى كه نموده است از او سئوال كنيد!
علماء گفتند: چرا به سلطان سجده نكردى؟! و آداب ملاقات سلطان را ترك نمودى!؟
علامه گفت: رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم سلطان بود و مردم فقط به او سلام مىكردند، و خدا مىفرمايد:
فاذا دخلتم بيوتا فسلموا على انفسكم تحية من عند الله مباركة (سوره نور 24- آيه 61).
«پس در زمانى كه در خانهها وارد مىشويد بر خودتان سلام كنيد كه اين سلام تحيت مباركى از جانب خداوند است».
و خلافى بين ما و شما نيست در اينكه سجده براى غير از خدا جايز نيست!
علماء عامه گفتند: چرا در نزد سلطان نشستى؟
علامه گفت: جائى غير از آنجا خالى و فارغ نبود. و كلمات علامه را مترجم تماما براى سلطان ترجمه مىنمود.
علماء گفتند: به چه علت نعلين خود را در دست گرفتى، و با خود در مجلس آوردى، و اين عملى است كه از هيچ عاقل، بلكه از هيچ انسانى سر نمىزند؟
علامه گفت: ترسيدم كه حنفىها آن را بدزدند، همچنانكه ابوحنيفه نعل رسول خدا صلى الله عليه و آله را دزديد.
حنفىها گفتند و فرياد برآوردند كه: حاشا و كلا ابداً چنين نيست، ابوحنيفه كى در زمان رسول خدا بود؟ تولد ابوحنيفه بعد از صد سال از زمان وفات رسول خدا، واقع شد.
علامه گفت: فراموش كردم، شايد آن كسى كه نعل رسول خدا را دزديده باشد شافعى بوده است.
شافعىها صيحه زدند و گفتند كه: تولد شافعى در روز وفات ابوحنيفه بوده است، و شافعى چهار سال در شكم مادرش ماند و به جهت مراعات ادب و احترام ابوحنيفه خارج نمىشد، و چون ابوحنيفه وفات يافت، شافعى از مادر متولد شد، و نشو و نماى شافعى در دويست سال بعد از وفات رسول الله بوده است.
علامه گفت: شايد آن دزد مالك بوده است!
مالكىها گفتند همان مطالبى را كه حنفىها گفته بودند.
علامه گفت: شايد آن دزد احمد بن حنبل بوده است!
حنبلىها نيز همان گفتار شافعى را گفتند.
علامه در اين وقت متوجه به سلطان شد و گفت: اى پادشاه، دانستى كه هيچ يك از رؤساء مذاهب اربعه در زمان رسول خدا صلى الله عليه و آله نبودهاند، و در زمان اصحاب رسول خدا نيز نبودهاند، و اين مطلب يكى از بدعتهاى آنان است كه از ميان مجتهدين خود فقط اين چهار نفر را انتخاب نمودهاند، و اگر احياناً در ميان آنان فردى باشد كه به مراتب از آن چهار نفر افضل باشد باز جايز نمىدانند كه بر خلاف رأى يكى از اين چهار نفر فتوا دهد.
سلطان محمد گفت: هيچ يك از اين چهار تن در زمان رسول الله صلى الله عليه و آله نبودهاند، و در زمان صحابه نيز نبودهاند؟
همگى متفقاً گفتند: نه.
علامه گفت: اما ما شيعيان همگى از اميرالمؤمنين عليهالسلام كه نفس رسول خدا صلى الله عليه و آله و برادر و پسر عمو و وصى آن حضرت است پيروى مىكنيم.
و بر هر تقدير طلاقى را كه سلطان واقع ساختهاند باطل است، چون شروط آن تحقق نپذيرفته است، و از جمله شروط دو شاهد عادل است، آيا پادشاه زن خود را در حضور دو شاهد عادل طلاق دادهاند؟! سلطان گفت: نه، و علامه درباره اين مسئله مشغول بحث شد با علماى عامه و به طورى بحث كرد كه همگى را ملزم و مجاب نمود.
سلطان، تشيع را اختيار كرد و جماعتى را به سوى اقليمها و شهرها گسيل داشت، تا آنكه بنام ائمه اثنا عشر خطبه بخوانند، و نام آنها را در مساجد و معابد بنويسند.
و از جمله آثارى كه از اين قضيه فعلا در اصفهان موجود است، اولا در سه موضع است از مسجد قديم كه در زمان خود سلطان محمد خدابنده نوشته شده است، و ديگر بر مناره دار السياده كه سلطان محمد بعد از آنكه برادرش غازان آن را احداث كرده بود، اتمام كرد، همچنين موجود است، و در محاسن اصفهان موجود است كه ابتداى خطبه به سعى بعضى از سادات انجام گرفته است كه نام او (ميرزا قلندر) است.
و ديگر از جمله معابدى را كه من ديدم نام ائمه اثنا عشر را بر روى آن نوشته بودند يكى معبد «پير بكران» است كه در «لنجان» واقع و در زمان خدابنده ساخته شده است، و آن اسامى الآن موجود است، و نيز در معبد قطب العارفين، نور الدين عبد الصمد نطنزى است كه اين مرد با من نيز از ناحيه مادر نسبت رحميت دارد، و آن اسامى در اين معبد نيز فعلا موجود است.
و حمد و سپاس اختصاص به خداوند رب العالمين دارد كه چنين نعمتى را موهبت فرمود كه اصفهان در حالى كه دورترين شهرها از نقطه نظر تشيع بود، به مرتبهاى رسيد كه در تمام شهر اصفهان و در قريههاى اطراف آن (كه مشهور است كه هزار قريه است و اكثر آنها را فيروزآبادى در قاموس خود ذكر نموده است) بر خلاف مذهب حق يك نفر پيدا نمىشود، حتى آنكه به مذهب تسنن فقط يك نفر متهم است و آن نيز محض اتهام است.
و از شهرهائى كه از زمان ائمه عليهم السلام تا به حال از شهرهاى تشيع بوده است كمتر شهرى يافت مىشود كه مثل اصفهان يكسره شيعه شود و ابداً سنى در آن يافت نگردد مثل شهرهاى جبل عامل و تون و استراباد و سبزوار و طوس و تبريز و قم و كوفه و مازندران و كاشان و كشمير و تبت و حيدرآباد و آبه و تستر و بحرين و حويزه و نيمى از شام و غير از اينها از شهرهائى كه فاضل سيد نور الله شوشترى در «مجالس المؤمنين» خود ذكر كرده است. چون در اكثر اين شهرها يا در قريههاى آنها بر خلاف مذهب حق افرادى يافت مىشوند.
سپاس و حمد اختصاص به خداوند رب العالمين دارد كه تشيع در جميع شهرهاى ايران به طور عموم و شمول شيوع يافته، و حتى در حرمين شريفين: مكه معظمه و مدينه منوره، و قزوين و گيلان و همدان و شهرهاى فارس و يزد و نواحى آن و حتى در بصره انتشار يافته است.
و از خداوند تعالى اميد و انتظار داريم كه در ظهور قائم آل محمد صلوات الله عليهم تعجيل فرمايد تا به جائى كه تمام خطه خاك و سراسر جهان بر طريقه حقه بيضاء كه حكومتحق بر باطل و ولايت آل محمد است قرار گيرد، همچنانكه خداوند وعده فرموده است:
وعد الله الذين آمنوا منكم و عملوا الصالحات ليستخلفنهم فى الارض كما استخلف الذين من قبلهم و ليمكنن لهم دينهم الذى ارتضى لهم و ليبدلنهم من بعد خوفهم امنا يعبدوننى لا يشركون بى شيئا (سوره نور 24- آيه 55).
«خداوند به كسانى كه ايمان آوردهاند از شما و عمل صالح به جاى مىآورند، وعده داده است كه آنها را در روى زمين خليفه گرداند همچنانكه آن كسانى را كه قبل از اينها بودند در روى زمين خليفه گردانيد و همان دين آنها را كه مورد پسند و خوشايند او براى آنهاستبراى آنها تمكين دهد، و خوف و هراس آنها را تبديل به امن و امان گرداند، به طورى كه مرا فقط عبادت كنند و ابدا با من شريكى قرار ندهند».
در كتاب «ريحانة الادب» مرحوم محمد على مدرس در ضمن بيانات خود در شرح احوال علامه حلى (از صفحه 167 تا صفحه 179 از جلد چهارم طبع دوم مطبعه شفق تبريز) كه شرح احوال اين عالم بزرگوار را بيان مىكند، از شرح كتاب «من لا يحضره الفقيه» مجلسى اول بالواسطه، شرح شيعه شدن الجايتو، سلطان محمد خدابنده را همانطورى كه ما بيان كرديم با اضافاتى ديگر نقل مىكند، ولى چون حاوى اضافاتى بود كه در متن شرح نبود، لذا ما عين عبارات مجلسى اول را ترجمه كرديم تا در نقل، امانت مراعات گردد.