و باز زمان مرا با خود به دوردستي از سرزمين خاطره‌ها برد... به زماني كه براي اولين بار پاي در دل بهشت گمشده اصفهان گذاشتم! بهشتي سرتاسر نور و سرور و عشق و خدا ... رفته بودم به سراي بيداردلان «تخت پولاد» تا دل گمشده‌ام را آنجا بيابم، غافل از اينكه خودم، دلم و تمام وجودم در تودرتوي زمان گم شده بود و دست و پاي تمنا مي‌خواست مرا از اين ورطه خلاص كند!

نه مي‌شناختمش و نه تا به حال ديده‌بودمش. جذبه‌اي خلصه‌گون مي‌كشيدم به سمتي كه نمي‌دانستم كجاست! و نمي‌دانستم كه چرا و چگونه دستي مرا به آن سو دعوت مي‌كرد؟!! تنها چيزي كه از او درخاطر داشتم فقط يك كلمه بود: «شهيــــد عـــــرفه»!!

وديدمش...

 

 آري! خودش بود. اين‌بار ديدمش كه چه آرام در كنار دوست قديمي‌اش «حاج حسين خرازي» آرميده بود و خنده‌اي بر لب داشت؛ اما نفهميدم كه خنده او از سر شوق و خوشحالي است يا اينكه به حماقت ما دنيازدگان مرده پرست مي‌خندد؟!

جمله سيد شهيدان اهل قلم در ذهنم خوش درخشيد كه:«عجب از اين عقل باژگونه، كه ما را در جست و جوي شهدا به قبرستان‌ها مي‌كشاند!» و تا به او رسيدم ابر دلم با صاعقه‌اي چشمان دنيابينم را باراني كرد....

...و امسال پنجمين سالي است كه وارسته از دنيا، عباي مولايش را به تن مي‌فشرد و منتظر است تا با نواي سيد و سرورمان جامه‌دران خاك را بشكافد و علم عشق صاحب‌مان را بر دوش كشد!

و پنج سال است كه حال و هواي عرفه ما آميخته با عطر شهادت است و ايمان آورده‌ايم كه «در باغ شهادت» را نبسته اند که ما به روي خويشتن بسته‌ايم. و يقين جسته‌ايم كه سنت الهي تداوم بر گلچين كردن خوباني دارد كه دنيا چون قفسي است براي سينه فراخ آنها. و فهميده‌ايم این جمله شهید آوینی را كه« آنان را كه از مرگ مي‌ترسند از كربلا مي‌رانند».

خدايا! به حق خوبان درگاهت از ما درگذر و توفيق شهادت در راهت را بر ما نصيب فرما! در اين عرفه به صفاي مستان درگاهت و به يمن دل‌هاي پاك صبوحي‌خوردگان كويَت ما را نيز بر اين خوان بي‌انتها ميهمان كن.

الّلهم اغفِر لنا و لاخوانِنَا الذين سبقونا بالايمان و تُبْ علينا  و ارزقنا توفيق الشّهادة في سبيلك انّك انت ارحم الراحمين، آمين يا رب العالمين.

این مطلب در سایت انجمن اسلامی دانشجویان ایرانی در آلمان

این مطلب در پایگاه تخصصی شهید حاج احمد کاظمی