فصل بهشت
چند سال پيش كه دلم خيلي خیلی از دست زمانه به تنگ آمده بود و حال و هواي حريم الهي اين قبضه را بيشتر ميفشرد، نا خود آگاه قلم را برداشتم و عقدههاي دل اينگونه سرباز كرد که در ادامه ملاحظه خواهید فرمود؛
... و اما امسال که دوباره دوستان میآيند تا حلاليت بطلبند و عازم سفر شوند، دوباره غمي عظيم دلم را ابري كرده است و عجيب هواي باريدن دارد!

فصل بهشت
فصل بهشت و سيب و غزلهاي روشن است
فصل دوباره زاده شدن، مرگِ مردن است
گاه خلوص و خلوت و انس است با خدا
يا هرچه غير حضرت او را نديدن است
شمع و شب است و شاپرک و شور و هلهله
يعني کبوتران هِلِه، هنگام رفتن است!
اينجاست فصل زاده شدن در دلِ خدا
اينجا تمامْ خواستههاشان مُبَرهن است
آن ميوههاي نوبري عاشقانه را
فصل تموز نيست ولي گاهِ چيدن است
ابليس را که ميشکند سنگ ريزهها
تکرار سرد واژه تکراري« من» است
هر کس خليلِ بتشکني زاده در دلش
کورا فقط هواي«من»اش سر بريدن است
از حِجر تا حَجَر قدمي کوته است و بس
ترک هواست ورنه چه راه رسيدن است!؟
سعي و صفاست بهره پروانههاي عشق
اينجا نه گاه هَروَله وقت دويدن است
اينجا حريم شخصي حق خانه علي است
عيسي برو که بهره تو را لب گزيدن است
اين بوي يوسفي که پر است از هواي ياس
يعني که مسجدي که به حجت مزين است
اين چشم زمزم است که ميگريد از فراق
يا چشم عالمي که پر از شوق ديدن است؟!
غار حرا حقيقت مظلوم عصر کو؟
حالا که وقت ساز حجازي شنيدن است؟!
...
دل بي حضور دوست در اينجا چه بي صفاست!
وقتي که جمعِ شمع و شب و تيغ و توسن است!
التماس دعا