سالياني است كه در گذر ايام و در راهرو پر پيچ و خم روزگار، هر سال چون سال قبل رمضان را به پايان مي بريم و نمي دانيم كه چرا با اين همه بركت، باز هم روزه ها در دو روز راه رسيدن به مقصود به مدد ما نمي آيند و سال هاست كه در تردد راه رهايي از اماره‌ها عمر مي گذرانيم...!

سال هاست كه پیر عصیان نفس، حتی در هنگامه عشق بازی قدر رمضان نوای «انی انا الله» سر می دهد و در پی تطمیع لوامه ها، گریه هایش را مستمسک صعود از نردبان طمع خود ساخته و مجوزی برای دیگر معاصی‌اش يافته است! و سال هاست که فرصت های عبادت به اسارت نفس گذشته و تلبیه هاي «یا رب یا رب» در مقابل رنگين كمان سفره هاي افطار و سحرِ بي ياد او رنگ باخته است!

 ديگر نَفَس مواعظ عالمان ره يافته به محضر دوست در نَفْس فتانه ما اثر ندارد و قلوب مسخ شده از گناهِ ما، هر روز در پي رنگي ديگر است تا دلق ازرق اماره هايش را در تعظيم بر ابليس معظم بدارد. فیوضات معنوی رمضان کوچکترین تغییری در حالات قلوب ما ایجاد نکرده و قالب تهی عبادات ما بر گستاخی نفس افزوده است!

... و صد حيف كه هنوز ندانسته ايم درد ما جز به وصال تو مداوا نشود!

سال هاست كه نماز عيد فطر را با ياد تو خوانده ايم و جاي خالي تو را در مصلي نماز به نظاره نشسته ايم،  اما اين جاي خالي تو در دل هاي مدعياني كه طرف كله كج نهاده و تند نشسته اند، و اين غيبت ما از خويشتن خويش، حجابي بر حجب دل ما افزوده و زنگار غربت بر سال و روز ما كشانده است.

مولاي ما! آه دود آلودم از سر حسرت بطالت های پی درپی لحظات شریفی است که رفتند و دیگر بازگشتی برایشان نیست! فصلِ خوبِ خدا از ما جدا شد در حالیکه برای لحظه لحظه اش نیایشی بود و آیینی خاص وسعایت نفس با تدلیس واقعیت ها و پوششی دروغین و کوششی فریبنده در پی پر شور جلوه دادن رمضان خاطرمان شد! و رمضاني كه در سال هاي جاي خالي تو بر سفره هاي افطارمان براي خويش ساختيم، جز پررنگي سفره ها و دوري از حقيقت چيزي بر معرفتمان نيافزود. برهه اي را كه خداوند برايمان مهيا كرده بود تا نَفَسي از نفس برهيم، در آزمون الهي به ثمن بخس بخشيديم و عهدي را که فرموده بود شیـاطین را به زنجـیر می کشد و فرصت ها را برای قرب مهیا می سازد، جدي نگرفتيم!

ديگر چه جايي براي معرفت نفس و قرب و شهود كه لحظات نيايش ما را با بزك پر تبليس سريال هاي تلويزيونيِ بي عطر تو پر كرده اند و ما نيز از سر بي چاره‌گي سر تعظيم بر اماره هامان فرود آورده ايم! از چه شكوه كنم كه هر چه بر سر ما آمده است از ماست كه بر ماست!

 

وقتي دوده گناه رخسار شهر را فرا گرفته، وقتي امر به معروف بي قدر شده، وقتي نهي از منكر مرعوب گناه است، وقتي كه روزه خواري فعلي مرسوم است و كسي را ياراي تذكر نمانده، وقتي آه مظلوم در برابر ظلم ظالم كوتاه قد است، وقتي كه به خاطرِ خاطرخواهي دنيا مظلوم از ياد رفته، وقتي كه شريعت زير دست و پاي هوس ها لگدمال شده، و ... هزاران وقتي ديگر كه وقتي براي گلايه هاي دل از آنها نيست، خاري در چشم و استخواني در گلوي تو از دستِ دوستان تو باشد، ديگر چه جاي گلايه از اين زمانه!

ديگر سرگرداني ما را بس است!....

بيا كه بي تو به جان آمدم ز تنهايي

نماند صبر و دگر بيش از اين شكيبايي

هزاران روز است كه خونِ دل‌ها خورده‌ايم و منت طبيبان مدعي نكشيده‌ايم، تا طبيبي كه دردمان را دوا مي كند از سر محبت دستي بر سر يتيمان عالم بكشد و دردهاي كهنه مان را التيام بخشد -كه از بعد رفتن رسول خدا و جانشينش صلوات الله عليهما و نديدن مولايمان گرد يتيمي بر سرهامان نشسته است- و هرچند كه ما به «و بِيُمنِهِ رُزِقَ الوري» قائليم و مي دانيم كه به فيض وجود تو ارتزاق مي كنيم، اما در كنار تو بودن لذتي دارد كه با هيچش معاوضه نخواهيم كرد...

هزاران روز است كه چشمانمان تو را نديده اند و فيض ادراكت را به عطش «مَتي تَرانا و نَراك» بخشيده اند. هزاران روز است كه در نديدنت و حس نكردنت، هر جمعه ندبه اي دگر داشته ايم و هر روز هفته در انتظار وقتي ديگر تا شايد دلربايي جمالت غم هاي عالم را از دل هايمان بزدايد.

سالياني است كه با «اَللّهُمَّ اِنّا نَشْكوُ اِلَیْكَ فَقْدَ نَبِیِّنا» و «غَیْبَةَ وَلِیِّنا» خدا را خوانده ايم و از كثرت عدوان و كم جمعيتي ياران و فتنه دوران ها شكوه كرده ايم؛ ديگر كاردمان به استخوان رسيده و كاسه صبرمان لبريز شده است! كاش دوران گلايه هايمان به سر آيد و فيض ديدار جمال دل آرايت و توفيق در كنار تو بودن تحمل مان را در برابر ظلمت سياه چال زمان افزون كند! كاش بيايي و شيعيانت عقده هاي روزگارانشان را با تو واگويه كنند! كاش امسال آخرين سالي باشد كه چشمانمان حسرت ديدار تو را در مصلي نماز عيد فطر دارند و پرده دري  اشك، راز غم هاي كهن را بر ملا مي كند...!

مولاي ما! ماه ميهماني خدا از ما گذشت و ما قدر تو را قدر ندانستيم و بلنداي عرشي منزلت تو را در حد خواسته هاي نفساني خود تنزل داديم...!

مولاي ما! هر چند شاهدي و حاضر، اما اين غيبت ماست كه تو را از ما دور ساخته و عدم حضور ماست كه تو را اينگونه آواره بيابان ها نموده است! ندبه هاي تو خالي فطر و قربان و غدير و جمعه ما را مبين كه همه جز «فراموشي اصل انتظار» و «انتظارهاي فراوان از شما» چيز ديگري نبوده است! به بي مهري ما منگر و با ديده كرامت به ما نگاه كن، كه تو از خانواده كرامتي!

و ما تو را اينگونه مي خوانيم كه: « يَا أَيُّهَا الْعَزِيزُ مَسَّنَا وَأَهْلَنَا الضُّرُّ وَجِئْنَا بِبِضَاعَةٍ مُّزْجَاةٍ فَأَوْفِ لَنَا الْكَيْلَ وَتَصَدَّقْ عَلَيْنَآ إِنَّ اللّهَ يَجْزِي الْمُتَصَدِّقِينَ»، باشد تا تصدق عيدانه شما از زجر دوران ها بكاهد و ميمنت قدومت شادي جاودانه را نصيبمان سازد ...

مولاي ما! فطريه محبت خود را بر ما نثار كن و از طَهور عنايات خويش بر ما بچشان، كه اگر استغفار تو براي اين نمك خوردگان نمكدان شكن در طول عرض سال ياري مان نكند، ياراي هيچ نخواهيم داشت!

... از خدا خواسته ايم كه توفيق را رفيق راهمان كند تا اولين ترنم لب هايمان در دعاهاي فطر «دعاي فرج» تو باشد؛ شايد كه اضطرار ما در درگاه كريم، كريمانه اجابت شود و دل هايمان به يمن مقدم تو بهار روزگاران را احساس كند! و كاش احتجاج ما بر اين قوم با آمدنت رنگي ديگر گيرد و تظلم شيعيان مظلومت، در تو در توي اعصار، با عدالت و دادگستري جهاني تو اجابت شود...

گو به ما ظلم بي حساب كنند

ما امير محاسبي داريم

خلق ظلم مي كند تو بيا

تا بدانند صاحبي داريم!

 

التماس دعا

رمضان 1431