ايام فاطميه تسليت باد

ديگر آن خندهي زيبــــــــا به لب مولا نيست
همه هستند ولي هيچكسي زهرا نيست(سلام الله عليها)
قطره اشك علي (عليهالسلام) تا به ته چاه رسيد
چاه فهميد كسي همچو علي (عليهالسلام) تنها نيست
....
يا صاحبالزمان؛
موكول ميكنم گله از هجر را به بعد....
امروز حال مادرتان روبهراه نيست

نه قصد منفيبافي دارم و نه تخريب، اما هر چه كه جلوتر ميرويم، شايد به خاطر اعتماد زياد به مجريان امور فرهنگي! و شايد هم به خاطر دغدغههاي زياد مسئولان فرهنگي كشور و شايد هم به خاطر پاسخگويي به انتقادات و شبهاتي كه نسبت به كار مسئولان فرهنگي از طريق روزنامهها و مخالفان دولت مطرح ميشود، بحث نظارت و كنترل بر مسايل فرهنگي جامعه كمرنگتر ميشود و ايشان كمتر فرصت دارند تا به مسايلي از اين دست بپردازند! انتظار ميرود تا هم وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي كه بايستي حافظ فرهنگ اسلامي – ايراني اين مرز و بوم باشد، و هم ساير نهادهاي مربوطه، به مباحث نظارتي به ديده جد بنگرند.
عدم نظارت بر تورهاي داخلي و خارجي كه اكثراً توسط آژانسهاي هواپيمايي اجرا ميشوند، معظل خطرناكي است كه دست به گريبان فرهنگ، اعتقادات و آداب و رسوم ما شده است؛ از اختلاط نامحرم در برخي از اين تورهاي داخلي و يا اعلام «فقط براي مجردها»!! گرفته تا اردوهاي اعتقادي – مذهبي فرق ضاله و گروههاي عرفاني منحرف و ديگر موارد مشابه، مسايلي است كه امروز در پناه نابسامانيهاي عدم نظارت و كنترل واحدهاي مربوطه حركت كند و خزندهشان شتاب بيشتري گرفته است.
امروز بر حسب اتفاق يكي از آشنايان مطلبي را براي بنده تعريف كرد كه با شنيدن آن مسئولان فرهنگي و همچنين نهادهاي نظارتي و اطلاعاتي كشور بايستي مبحث نظارت و كنترل بر امور مربوط به گردشگري را جديتر بگيرند. ايشان ميگفت: « بنده به واسطه تحصيل در مقطع تحصيلات تكميلي مدتي در هند زندگي ميكردم و با اوضاع و احوال و فرهنگ آنجا نسبتاً آشنا بوده و قرابت زيادي پيدا كردم. چندي قبل حال و هواي ايام دانشگاه در ذهنم زنده شد و خواستم كه براي يك سفر كاري - تفريحي با تور به هند سفر كنم. روز دوم يا سوم سفر بود كه راهنماي تور يا همان تورليدر كه تسلط خوبي هم به زبان فارسي داشت، برنامه بازديدهاي روزانه را به مسافران اعلام كرد و گفت: امروز قرار است از معبد لوتوس بازديد كنيم!
به لحاظ آشنايي قبلي من با كشور هند، از تعجب خشكم زد و فوراً گفتم كه بنده از اين بنا بازديد نميكنم!!! از راهنما اصرار كه اين محل مكان بسيار زيبا و ديدني است، معماري جالب اينجا منحصر به فرد است و... و از بنده انكار كه اصلا من از اين محل خوشم نميآيد و ترجيح ميدهم كه بعد از پياده شدن از اتوبوس بهجاي بازديد اين مكان به بازار بروم!
وقتي كه ديدم در مقابل اصرار راهنما چارهاي جز حقيقتگويي نيست با صداي بلند در اتوبوس گفتم: بنده به دليل اينكه اين مكان متعلق به بهائيان است، هيچ رغبتي براي بازديد از اين محل ندارم! يك عده از اطرافيان كه متوجه صداي بلند و نهيب بنده به راهنما شده بودند، تازه متوجه شدند كه بهبه! عجب برنامهريزي خوبي شده و چه گردش تفريحي – فرهنگي – اعتقادي خوبي آمدهايم!
بعد از اين ماجرا تا موقع پياده شدن از اتوبوس راهنما كماكان بر اصرار و پافشاري بر خواستهاش ادامه داد، اما من و چند نفر ديگر از مسافران از قافله جدا شديم و براي خريد مسير بازار را انتخاب كرديم! خيلي متاسف شدم، چون نه جايگاهي براي نهي از منكر مهيا بود و نه ميتوانستم درآن جمع به تنهايي بيش از اين اعتراض خود را اظهار كنم! از مساعدت همقطارانم هم براي اين موضوع مطمئن نبودم. تازه بعد از اين ماجرا برايم روشن شد كه مسئول تور، كل برنامه را به راهنما واگذار كرده و در امور اجرايي بازديدها هيچ دخالتي ندارد و گويا اين برنامه، يك برنامه كاملاً از پيش طراحيشده توسط راهنماست!»

نماي معبد لوتوس از بالا-عدد ۹ از اعداد مقدس بهائيان است كه در طراحي اين سازه بكاررفته
اين موضوع يك بار و آن هم توسط فردي كه به اوضاع هند آشناست روشن شده است، خدا ميداند كه در آنجا چه ميگذرد و اين از خدا بيخبران چه چيزي را براي بازديدكنندگان ابراز ميكنند و حركت انقلابي اين مسافر نيز مانع از آن بوده كه بدانيم در خانه شيطان چه ميگذرد و چه برنامه يا تيليغي در اين بازديدها گنجانده شده كه حداقل آن مطرح شدن فرقه ضاله بهائيت براي مردم يك جامعه شيعي است. چندي قبل مطلب مشابه آن نيز حركت شنيع وهابيت در اطراف حرم مطهر رسول مكرم اسلام(صليالله عليه و آله) بود كه به پخش وسيع جزوههايي عليه شهادت حضرت صديقه طاهره(سلامالله عليها) و دورغ خواندن آن پرداخته بودند.
لذا از باب مسئوليت شرعي،انساني و اخلاقي متذكر ميشوم كه آقايان مسئول! كمي كلاهتان را بالاتر بگذاريد....! در اطراف ما مسايلي ميگذرد كه از بمب هستهاي و مسايل امنيتي هم خطرناكترند! خاكريز فرهنگي آماج حملات بيامان دشمن بوده و هست و دشمن در چند قدمي ما خاكريز زده، اما قبل از اين كه جامعه تاوان بيشتري براي اين قبيل موضوعات بپردازد و تير و تركشهاي شيطان تلفات بيشتري را بر ما تحميل كند، چـــارهاي بيانديشـيـــــم!
يا علي

زمانه بر سر جنگ است يا علي مددي مدد ز غير تو ننگ است يا علي مددي
آه سرد من و فضاي غمآلود اين روزها و تظلم شيعيان، خامه ذهن را سنگين كرده و مرا ياراي نوشتن نيست! اما مينويسم تا تاريخ گواه باشد كه سكوت نكردهام! مينويسم تا فرياد مظلوميت شيعيان در گوش تاريخ تكرار شود! مينويسم تا كوتاهي نكرده باشم! و مينويسم تا بگويم هنوز نواي «فساعدتها عيناه» آقايمان پاسخ دارد....
تا روزگار به ياد دارد، آتش جهل ابلهان دين و دنيا فروش خرمن علويان را آتش زده و تندباد كژانديشيهايشان دامنه اين آتش را گسترانيده است. و دنيا از روي دنائتش، به اهلبيت(عليهم السلام) و محبّان ايشان پشت كرده و خوشيهاي روزگار از ايشان رويگردان بوده است....
خدايا! سرّ اين غربت چيست كه صدها سال است ارثيه تشيع شده و از قبل سقيفه تا كنون زنجيري بر پاي دوستداران علي بن ابيطالب(عليهالسلام)بوده است؟! آتش كينهتوزي و ظلمهاي مكرر نابكاران از خدا بيخبر، ايشان را آزرده و كعب نافهميها و تركه جهالتهاي متعصبان متكبر طاقتشان را طاق كرده است. خدايا! تكرار تاريخ و زجر اين غم طاقتفرسا تا به كي؟! روزي پاراچنار، روزي بحرين، روزي عربستان، روزي جنوب لبنان و ... امروز هم گلگیت و چلاس پاكستان! شمشير نسلكشي استكبار ديگر بار از آستين ظلم به در آمده و با سوء استفاده از جهالتها و تندرويها به خون هزاران شيعه مظلوم آلوده شده است و گويا ظلم نافيان حقيقت بر اين قوم تمامي ندارد!
اين غربت هزار ساله علي(عليهالسلام) است كه در پس ابرهاي غفلت پنهان مانده و مكر معاويه زمان(لعنةالله عليهم) است كه لشكر خشكمغزان را به حربي ناعادلانه و كاملاً يك سويه كشانده است. انسانيت و خرد زير در دست و پاي آنان له شده است و جهالت، تعصب، كينهتوزي و حماقت را به هم آميختهاند تا اين ملغمه ظالمانه را به زور و به ناحق در كام شيعيان ريزند. فشارهاي سياسي را چاشنياش ساختهاند و در ديگ تفرقه جوشانيدهاند... و با تكيه بر ناآگاهيهاي قومي عقبمانده، سعي بر اين دارند تا روح حقخواهي و حقطلبي را با نسلكشي شيعه از بين ببرند، ولي نميدانند كه عهد تمّارها و حُجرها همچنان پابرجاست و خاك تفتيده ربذه غباري از مرقد ابوذر را در ميان اين قوم گسترانيده است....

سالهاست كه شيعه آوارگي را از شير مادرش مكيده و اسارت و زجر و مظلوميت را از پدرش به ارث بردهاست....
سالهاست كه طعم اضطرار با گوشت و پوست و استخوان شيعه عجين است....
سالهاست كه مظلوميت صفحه اول كتاب تشيع است...
و سالهاست كه انتظار با عمق نگاههاي شيعه در هم آميخته است...!
كاش ميفهميدم كه چرا اين سياره رنج و عجوزه هزار داماد بهاي كابينش را در مخالفت و ظلم به خاندان پيامبر(عليهم صلوة الله) قرار داده و از محبان علي (عليهالسلام) رويگردان است!
اگر جرم ما سوگواري بر جسارتهايي است كه جهل زمانه بر سر علي(عليهالسلام) آورده است، اگر جرم ما فهم گوشه كوچكي از استخوان در گلو و خار در چشم علي(عليهالسلام) است، اگر جرم ما دانستن ناگفتههاي او با بشر و درددلهاي او با چاه است، اگر جرم ما فهم وصلههايي است كه از اين ارزق هزار رنگ پرارزشتر است، اگر جرم ما همراهي نكردن با ظلم و دشمني ما با سقيفه است و اگر جرم ما فهم گوشهاي از حقيقتي است كه علي(عليهالسلام) خوندلها خورد تا مردم زمانهاش آن را درك كنند، ... بگذاريد به اين جرمها افتخار كنيم! بگذاريد همگان را از جرممان آگاه كنيم، چرا كه يقين داريم جرم ما چيزي جز نافهمي و تعصب كوركورانهتان نيست! بگذاريد به جرمي افتخار كنيم كه وارث خون شهيد كربلا و عصاره دنيا و ماسوي، سالياني است به همين اتهام در پشت ابر غفلتها و در اميد رشد فكري جامعه بشري گرفتار آمده است! بگذاريد به جرمي افتخار كنيم كه هر جملهاش براي ما سندي از افتخار است و براي شما خزي و وزر و وبال!
دفاعيات اين دادگاه يكسويه شما را هم به صاحب و مولايمان عرضه خواهيم داشت، چرا كه يقين داريم او حاضر است و بر اعمال عالميان ناظر!!
گو به ما ظلم بيحساب كنند ما امير محاسبي داريم!
خلق ظلم ميكند توبيا تا بدانند صاحبي داريم!
آي اي لشكريان رجزخوان قوم جهالت! پنبه فراموشي و غفلت را از گوش جانتان به درآريد و بدانيد كه ما ذوالفقار در نيامايم و با تمام اعتقاد فرياد برميآوريم كه خون ما تشنه جاري شدن در راه علي و اولاد اوست(عليهم صلوة الله)! و از آنجا كه وعده الهي پابرجاست، منتظر خواهيم ماند تا انتقام درد نهفته دوشنبهاي دردناك را بازپس گيريم كه سالهاست زخم عميقاش عمق جانهايمان را آزرده است و كژفهمي روزگارِ علي(عليهالسلام) آن را در غربتي ژرف به امانت گذارده است!
ما را از مرگ چه هراس كه شاگردي مكتب عاشورا افتخار ماست! ما را از مرگ چه هراس كه شهادت را جز سعادت و رستگاري نميدانيم! ما را از مرگ چه هراس كه مركّب درس مكتب ما، با خون عمارها ممزوج بوده است...! اگر در مقابل گستاخيها و تركتازيتان سكوت كردهايم، مشق مكتب عشق ميكنيم! وگرنه تاريخ خوب گواهي است كه پيروان خاندان عصمت پيامبر(صلوة الله عليه و آله) نه عافيتطلب بودهاند و نه بزدل! و به گوش باشيد، چرا كه سكوت ما را تا رسيدن به مقصود راهي نيست! چرا كه ظهور يار نزديك است.... انشاءالله!
لينك اين مطلب در سايت سائلينالزهراء (سلامالله عليها)

این همه آینه در آینه تکثیر شود
تا که شاید بشود نام تو تفسیر شود
دوست دارد دل من بر در درگاه شما
بست بنشيند و در پاي شما پير شود
نيست در درگه تو صحبتي از پير شدن
چون جواني همه از روح تو تاثير شود
جان به لب آمده از دوري و دلتنگيتان
نكند بوسهي بر پاي شما دير شود
دوست دارد دل من زود بيايد به حضور
پاي آن پنجره فولاد تو زنجير شود
حضرت آينه در بين همه آينههات
با نگاه تو گناه همه تبخير شود
كرم و لطف و سخاي تو غريبالغرباء
مس زنگاريام و جود تو اكسير شود
ابري خيس نگاهم وسط گوهرشاد
زائر بارشتان مانده كه تطهير شود
زعفران نظرت رنگ رخم زرد نمود
بي زر سرخ تو دل كاسه تزوير شود
ماهيان نظرم سخت در استسقايند
گوشهچشمي كه دو چشمم به تو تبصير شود
كرم و لطف تو و موضع تنهايي من
نامهام كاش كه بر حبّ تو تقرير شود
(فروردين ۹۱)
---------------------------------------
پن۱: عذرخواهي از دوستان بابت اينكه اين روزها كمتر فرصت سركشي به وبلاگ رو دارم و نميخوام با مطالب ساده و كم اهميت وقت شما رو ضايع كنم..... اینجا رو بیشتر واسه حرف دل گذاشتم!
پن۲: مدتي قبل نايبالزياره بودم در بارگاه رضوي سلامالله عليه كه اين ابيات افاضه شد . اميدوارم كه مقبول درگاهش باشد....
التماس دعا

این چشمها برای که تبخیر میشود؟
این حلقهها برای چه زنجیر میشود؟
پیراهن محرم من را بیاورید
دارد زمان هیأت من دیر میشود
با روضه حسین نفس تازه میکنم
وقتی هوای شهر نفسگیر میشود
میآیم از کدورت و اشک عزای تو
سرچشمه طهارت تصویر میشود
من دستمال گریه خود را نشستهام
چون آب هم به نام تو تطهیر میشود
اشک تو تا همیشه جوان میچکد حسین
چشم من است اینکه چنین پیر میشود
من تازه تشنه میشوم و گریه میکنم
وقتی ز گریه چشم همه سیر میشود
ایمان به دست معجزه غم بیاورید
پیغمبری که باعث تکفیر میشود
این قطره نیست آینه توست یا علی
در اشک ما حسین تو تکثیر میشود
*شعر از رضا جعفری
هواي دلم بسيار ابري است....
چشمهايم هواي باريدن دارند و كوير گونههايم در انتظار بارش باران اشك در حسرتاند...
عجيب ماهي است اين ذيالحجة! ابتدايش با پيوندي آسماني آغاز ميشود و انتهايش را حرمي است كه شاعر ميگويد:
چل روز دگر بيش نمانده است بگوييم
سقاي حرم مير و علمدار نيامد....
پيامهاي خداحافظي دوستان يك به يك رسيد و من اين بار هم چون ساليان پيش، جامانده از قافله عشاق، فقط تنهايي اسارت در سلول تنگ و تاريك نفس را تجربه كردم، نه دلم در حرم بود و نه خود محرم حريم شدم! سوختم در حسرت ديدار خانهاي كه ميدانم و يقين دارم كه صاحبخانهاش به آن نظر دارد و ميهمانان آن خانه را ميزبان فقط اوست.
التيام زخمههاي اين غم فقط با ياد گذشته دلم را تسلي داد...
و به ياد گذشتههايي كه با سرودن، دوست داشتم فاصلهها را كمتر كنم، بغض فرو خوردهام را به بهارانه آسمان فروردين دلها پيوند زدم و رگبار اشك پهنه اين طش را سيراب كرد...
هرچند كه اين شعر را براي دومين بار در صفحات مجازي به نمايش ميگذارم، اما ياد خوش آن روزها از درد امروزم ميكاهد....
گله از مردمان روزگار و مسلمانيهايمان، گله از نامردمي روزگار و نامرديهاي وهابيون خونخوار، گله از هزاران بدي ما كه ابرهاي آسمان غيبت را بيش از پيش تيره و تار كرده را ميگذارم براي فرصتي ديگر....
يا علي

فصل بهشت
فصل بهشت و سيب و غزلهاي روشن است
فصل دوباره زاده شدن، مرگِ مردن است
گاه خلوص و خلوت و انس است با خدا
يا هر چه غير حضرت او را نديدن است
شمع و شب است و شاپرک و شور و هلهله
يعني کبوتران هِلِه، هنگام رفتن است!
اينجاست فصل زاده شدن در دلِ خدا
اينجا تمامْ خواستههاشان مُبَرهن است
آن ميوههاي نوبري عاشقانه را
فصل تموز نيست ولي گاهِ چيدن است
ابليس را که ميشکند سنگ ريزهها
تکرار سرد واژه تکراري «من» است
هر کس خليلِ بتشکني زاده در دلش
کو را فقط هواي «من»اش سر بريدن است
از حِجر تا حَجَر قدمي کوته است و بس
ترک هواست ورنه چه راه رسيدن است!؟
سعي و صفاست بهره پروانههاي عشق
اينجا نه گاه هَروَله وقت دويدن است
اينجا حريم شخصي حق خانه علي است
عيسي برو که بهره تو را لب گزيدن است
اين بوي يوسفي که پر است از هواي ياس
يعني که مسجدي که به حجت مزين است
اين چشم زمزم است که ميگريد از فراق
يا چشم عالمي که پر از شوق ديدن است؟!
غار حرا حقيقت مظلوم عصر کو؟
حالا که وقت ساز حجازي شنيدن است؟!
...
دل بي حضور دوست در اينجا چه بي صفاست!
وقتي که جمعِ شمع و شب و تيغ و توسن است!

چندي پيش در ديدار آيت الله صافي گلپايگاني با شهردار و كارمندان شهرداري قم، مواردي مورد اشاره قرار گرفت كه جاي بسي تأمل داشت؛ آن هم در روزگاري كه بساري از ارزشها در روزمرّگي ما زير پاي فراموشي له شدهاند و با تغيير ذائقه اجتماع رويكردي جديد را در عرصههاي مختلف شاهديم كه با اصول و مباني ديني ما چندان سازگار نيست. فيالمثل و دقيقا عبارتي را كه ايشان به كاربردهاند چنين است:

از حاج ميرزا اسماعيل دولابی پرسيدند سلام علیکم یعنی چی؟... گفتند: مگه قرآن نمیخوانید!... «سلام» اسم خداست... علیکم هم دوتا کلمه ست. علَی (یعنی بالا) کُم (یعنی شما)، «سلام علیکم»... یعنی خدا بالا سر شماست...!
سلام و ايمان و يقين
درود خوبان زمين
به دختر فضيلت كوثر
گل بهار موسي جعفر (صلوة الله عليه)

با همین چشمهای خود دیدم، زیر باران بیامان بانو!
درحرم قطره قطره میافتاد آسمان روی آسمان بانو
صورتم قطره قطره حس کرده ست چادرت خیس میشود اما
به خدا گریههای من گاهی دست من نیست مهربان بانو
گم شده خاطرات کودکیام گریه گریه در ازدحام حرم
باز هم آمدم که گم بشوم من همان کودکم همان،بانو
باز هم مثل کودکی هر سو میدوم در رواق تو در تو
دفترم دشت و واژه ها آهو...گفتم آهو و ناگهان بانو...
شاعری در قطار قم - مشهد چای میخورد و زیر لب میگفت:
شک ندارم که زندگی یعنی، طعم سوهان و زعفران بانو
شعر از دست واژهها خسته است بغض راه گلوم را بسته است
بغض یعنی که حرف هایم را از نگاهم خودت بخوان بانو
این غزل گریهها که میبینی آنِ شعر است، شعر آیینی
زندهام با همین جهانبینی، ای جهان من ای جهان بانو!
کوچه در کوچه قم دیار من است شهر ایل من و تبار من است
زادگاه من و مزار من است، مرگ یک روز بی گمان ...
(شعر: سیدحمیدرضا برقعی)

هرچه در اعماق وجودم جستجو كردم ديدم كه در اين ماه ميهماني خدا لفظي را برتر و زيباتر از اين نام الهي نميبينم و نميدانم و اين ذكر در همه ايام برايم فرحبخش است و ملالزدا، بر آن شدم تا با ذكر ياد و نامش تجلي ارادتم به وجود نازنينش را در ويترين اين فضاي مجازي به رخ بكشم... تا چه قبول افتد و چه در نظر آيد!
*****
علامه سید محمد حسین طباطبائی صاحب تفسیر المیزان نقل كردند كه: استاد ما عارف برجسته «حاج میرزا علی آقا قاضی» میگفت:
در نجف اشرف در نزدیكی منزل ما، مادر یكی از دخترهای اَفَنْدیها (سنیهای دولت عثمانی) فوت كرد.
این دختر در مرگ مادر، بسیار ضجه و گریه میكرد و جداً ناراحت بود، و با تشییع كنندگان تا كنار قبر مادر آمد و آنقدر گریه و ناله كرد كه همه حاضران به گریه افتادند.
هنگامی كه جنازه مادر را در میان قبر گذاشتند، دختر فریاد میزد: من از مادرم جدا نمیشوم هر چه خواستند او را آرام كنند، مفید واقع نشد؛ دیدند اگر بخواهند با اجبار دختر را از مادر جدا كنند، ممكن است جانش به خطر بیفتد. سرانجام بنا شد دختر را در قبر مادرش بخوابانند، و دختر هم پهلوی بدن مادر در قبر بماند، ولی روی قبر را از خاك انباشته نكنند، و فقط روی قبر را با تختهای بپوشانند و دریچهای هم بگذارند تا دختر نمیرد و هر وقت خواست از آن دریچه بیرون آید.
دختر در شب اول قبر، كنار مادر خوابید، فردا آمدند و سرپوش را برداشتند تا ببینند بر سر دختر چه آمده است، دیدند تمام موهای سرش سفیده شده است.
پرسیدند چرا این طور شدهای؟
در پاسخ گفت: شب كنار جنازه مادرم در قبر خوابیدم، ناگاه دیدم دو نفر از فرشتگان آمدند و در دو طرف ایستادند و شخص محترمی هم آمد و در وسط ایستاد، آن دو فرشته مشغول سؤال از عقائد مادرم شدند و او جواب میداد، سؤال از توحید نمودند، جواب درست داد، سؤال از نبوت نمودند، جواب درست داد كه پیامبر من محمد بن عبدالله(صلی الله علیه و آله و سلم)است.
تا این كه پرسیدند: امام تو كیست؟
آن مرد محترم كه در وسط ایستاده بود گفت: «لَسْتُ لَها بِاِمامِ؛ من امام او نیستم»
در این هنگام آن دو فرشته چنان گرز بر سر مادرم زدند كه آتش آن به سوی آسمان زبانه میكشید.
من بر اثر وحشت و ترس زیاد به این وضع كه میبینید كه همه موهای سرم سفید شده در آمدم.
مرحوم قاضی میفرمود: چون تمام طایفه آن دختر، در مذهب اهل تسنن بودند، تحت تأثیر این واقعه قرار گرفته و شیعه شدند (زیرا این واقعه با مذهب تشیع، تطبیق میكرد و آن شخصی كه همراه با فرشتگان بوده و گفته بود من امام آن زن نیستم، حضرت علی (علیه السلام) بودهاند) و خود آن دختر، جلوتر از آنها به مذهب تشیع، اعتقاد پیدا كرد.